۵ باور نادرست درباره‌ افسردگی که در میان بسیاری از مردم رواج دارد - دکتر سارا نجاتی

۵ باور نادرست درباره‌ افسردگی که در میان بسیاری از مردم رواج دارد

۵ باور نادرست درباره‌ افسردگی که در میان بسیاری از مردم رواج دارد

معمولا بسیاری از افراد با شنیدن کلمه‌ی افسردگی، فردی غمگین، بدبین، پکر و ژولیده را در ذهن‌شان مجسم می‌کنند، اما واقعیت این است که تشخیص فرد افسرده به این آسانی نیست. افراد افسرده لزوما غمگین نیستند. اتفاقا بسیاری از این افراد در برابر دیگران بسیار خوب رفتار می‌کنند. همین امر نشان می‌دهد اختلال خُلقی تا چه حد می‌تواند گول‌زننده باشد.

دکتر سارا نجاتی نیاز به مشاوره بیشتر دارید؟ برای صحبت با دکتر سارا نجاتی کلیک کنید.
بپرس مشاوره رایگان

در این مطلب، خانم دبرا کیسن (Debra Kissen) عضو انجمن اضطراب و افسردگی آمریکا در خصوص ۵ تصور اشتباه رایج درباره‌ی افسردگی توضیح می‌دهد.

۱. افراد مبتلا به افسردگی بی‌نظم و ژولیده هستند.

معمولا در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی، افراد افسرده شبیه به هم هستند. بازیگری که نقش فردی افسرده را بازی می‌کند، معمولا روی یک کاناپه دراز می‌کشد، اطرافش پر از ظروف و غذاهای ناسالم یا هله‌هوله است، گاهی نیز با لباس خواب نشسته است و درحالی‌که بغض کرده، تلاش می‌کند از گریه‌های شدید خودداری کند. اما این تصویر همیشه بازتابی از واقعیت نیست.

واقعیت این است که بسیاری از افراد افسرده کاملا عادی رفتار می‌کنند. سرِکار می‌روند، لباس‌های معمولی می‌پوشند و نظافت‌شان را نیز رعایت می‌کنند. حتی کسی که به‌نظر متعادل و خوب می‌رسد، ممکن است در درونش با احساساتی مانند ناامیدی، کمبود لذت و انرژی کم که از نشانه های معمول افسردگی به‌شمار می‌روند، درحال مبارزه باشد. ازآنجاکه این شرایط معمولا از درون بر افراد تأثیر می‌گذارد، ممکن است دیگران نتوانند آن را تشخیص دهند.

۲. تأثیر افسردگی روی همه‌ی افراد یکسان است

تا کنون آگهی‌های بازرگانی برای تبلیغ داروهای ضدافسردگی را تماشا کرده‌اید؟ معمولا در این آگهی‌ها فردی که نقش یک آدم افسرده را بازی می‌کند، قیافه‌ی غمگین به خودش می‌گیرد، محیط اطرافش غم‌انگیز، خاکستری و هوا بارانی است. البته آگهی‌های بازرگانی به‌دلیل اینکه باید در چند دقیقه حجم زیادی از اطلاعات را منتقل کنند، مجبورند از چنین شیوه‌هایی استفاده کنند، اما افسردگی چیزی نیست که بتوان آن را در چند نکته‌ی کوتاه خلاصه کرد.

درواقع، افسردگی به شیوه‌های گوناگون ظاهر می‌شود و تأثیر آن در یک فرد ممکن است با دیگری متفاوت باشد. فرد افسرده لزوما غمگین نیست؛ گاهی ممکن است افسردگی به‌صورت تندخویی یا ستیزه‌جویی ظاهر شود.

شخصی که به‌سادگی بابت هر چیزی (از برند قهوه‌تان گرفته تا نحوه‌ی درخشش خورشید!) ناراحت می‌شود، واقعا ممکن است به افسردگی مبتلا شده باشد. گاهی اوقات حتی خود فرد ممکن است تعجب کند که افسردگی در او تشخیص داده شده است.

۳. مثبت‌اندیشی می‌تواند افسردگی را برطرف کند.

این باور به دو روش می‌تواند وضعیت فرد افسرده را بدتر کند. معمولا دوستان خوش‌نیت و اعضای خانواده‌ی فرد به او می‌گویند نیمه‌ی پر لیوان را در زندگی ببیند، بخندد و مثبت فکر کند. درست است که این توصیه‌ها معمولا از سر خیرخواهی به افراد داده می‌شود، اما افسردگی حالت غم و ناامیدی خفیف یا یک کج‌خُلقی ساده نیست.

افسردگی معمولا با مشکل در تمرکز و مشکلات شناختی همراه است. به عبارت دیگر، احساس غم و اندوه یا ناامیدی به‌مدت چند روز برای بسیاری از افراد طبیعی است. اما اگر مشکل در تمرکز، احساس گنگی در مغز و بی‌علاقگی نسبت به انجام کارهایی که قبلا موردعلاقه‌ی فرد بوده است به‌مدت چندماه طول بکشد، دیگر عادی نیست و احتمالا با مشکلات افسردگی ارتباط دارد. شاید یک تفکر مثبت بتواند یک حالت ناراحت‌کننده‌ی عادی را از بین ببرد، اما افسردگی به درمان جدی‌تری نیازمند است.

وادار کردن فرد مبتلا به افسردگی به داشتن تفکر مثبت، ممکن است سبب شود که فرد خودش را قضاوت کند و از خودش انتظار داشته باشد که با کمی تلاش می‌تواند افسردگی‌اش را مهار کند. ازآنجاکه به‌سادگی در این کار موفق نمی‌شود، ممکن است وضعیتش بدتر شود.

این افراد ممکن است نسبت به افکارشان احساس گناه کنند، چراکه با خود می‌گویند «دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد»، «افراد زیادی وجود دارند که زندگی‌شان بدتر از من است و من حق ندارم احساس بدی داشته باشم». چرا؟ چون زندگی آنها به‌ظاهر خوب است. این افراد خودشان را محکوم می‌کنند و بنابراین احساس ضعیف‌بودن، ناراحتی یا ناتوانی را تجربه می‌کنند که به بدتر شدن بیماری‌شان می‌انجامد.

۴. مصرف داروهای ضدافسردگی روی شخصیت فرد افسرده تأثیر می‌گذارد

بسیاری از افراد معمولا از مصرف دارو واهمه دارند. تصورات نادرستی درباره‌ی داروها به‌ویژه داروهای ضدافسردگی وجود دارد که سبب می‌شود مردم به‌دنبال درمان بیماری‌شان نروند، اما واقعا جای نگرانی وجود ندارد. درواقع داروی ضدافسردگی باید مناسب و مؤثر باشد و کاملا دقیق تجویز شود، درغیراین‌صورت ممکن است عوارض جانبی مانند حالت مغز مه‌آلود (حس مبهمی است که هنگام تلاش برای به‌خاطر آوردن چیزی در شما شکل می‌گیرد، اما نمی‌توانید روی آن متمرکز شوید) را برای بیمار به‌همراه داشته باشد. به‌همین‌دلیل، دارو حتما باید توسط پزشک تجویز شود و دستورالعمل مصرف آن نیز اهمیت زیادی دارد. مصرف داروی مناسب با دوز موثرمی‌تواند به افراد افسرده کمک کند تا احساس خوبی درباره‌ی خودشان داشته باشند.

۵. درمان افسردگی مادام‌العمر بیمار را درگیر می‌کند.
این تصوری نادرست است. افسردگی به درمان مادام‌العمر نیاز ندارد. معمولا افراد تصور می‌کنند اگر به درمان افسردگی (به‌ویژه از طریق مشاوره‌درمانی) بپردازند، تا آخر عمرشان باید به آن پایبند بمانند و هر گاه آن را ترک کنند، افسردگی‌شان بازمی‌گردد. درواقع روند درمان برای افرادی که با اختلالات ذهنی درگیر می‌شوند، نسبتا پیچیده، دشوار و سنگین به‌نظر می‌رسد؛ درحالی‌که اصلا این‌طور نیست.

برخی از افراد طوری هستند که درددل و صحبت با دیگران آنها را آرام می‌کند. درمان افسردگی لزوما روند مهم و پیچیده‌ای نیست، گاهی حتی یک کمک بسیار ساده از سوی درمانگر یا یک شخص دیگر می‌تواند گذر از این بیماری را آسان کند.

دکتر سارا نجاتی

دکتر سارا نجاتی – متخصص تشخیص و درمان اختلالات حافظه و فراموشی – متخصص آموزش مهارتهای بهبود حافظه و شناخت – متخصص آموزش خانواده در برخورد با فرد مبتلا به...

سوالات خود را از دکتر بپرسید
  • Negar

    سلام من خانومی مطلقه با۳۸سال سن هستم.وحدودا پنج سال پیش ازهمسرسابقم بدلیل مشکلات روانی ایشان وداشتن افسردگی دوقطبی بعداز گذشت حدود شش سال اززندگی مشترکم جداشدم.درطول سالهای جدایی تلاش زیتدی برای ترمیم آسیبهای احتمالی به روحیه وشخصیت واستقلالم از طریق مطالعه ادامه ی تحصیل وورزشهایی مثل یوگا پرداختم.ودرااین مدت ابتدا درکنارخانواده وسپس بعداز گذشت حدود سه سال از خانواده جداشده وبرای ادامه تحصیل وآموزشهایم ب تهران نقل مکان کردم.درمدت این چندسال موردهای مختلفی برای ازدواج داشتم که غالبا بصورت سنتی معرفی شده ویا بدلیل روابط خانوادگی آشناییهایی از قبل بوده ومواردی نیزبصورت انلاین وآشناییهای اجتماعی پیش آمده ک هرکدام ب دلایلی که اکثرااحساس تفاهم روحی واخلاقی نداشتن وگاها مخالفتهای خانواده ی خواستگار بدلیل مطلقه بودن بنده درصورت مجرد بودن پسرشان بوده.بیشتر این موارد هم از نسر سنی بجز دوسه مورد ازآنهکه تجربه ی یکبارازدواج داشته وبزرگتر از بنده بودن بقیه اهمگی بین یک تا حدودشش سال فاصله از نظر سنی از بنده کوچکتربودند.واین موضوع ودرارتباط قرارگرفتنم بااین افراد وموارد مشابه ب این نتیجه رسیدم ک از نظر روحی وروانی باآقایون کم سنتراز خودم مشابهتها وتفاهم اوسازگاری بیشتری دارم..دراین بین ودر حال حاضر بنده یکسال است که با یکی از اقوام دور که شناخت کلی ودوری ازشون داشتم دررابطه هستم ک ابتدابدلیل اصرار ایشان وعلاقه ی قبلی ایشان ترغیب ب شروع این رابطه شدم ولی بعد از گذشت حدود دوسه ماهی وبابوجود آمدن علاقه وشناخت بیشتر ایشان وباتوجه ب شناختیکه از خانواده شان هم داشتم هروز داشتن این تفاهم وشناخت بیشتر به لحاظ روحی وروانی وپرشدن خلاهای عاطفی علاقه ی هردوی ماهم بهم بیشتر شد ولی متاسفانه مشکل اینجاست که ایشان اختلاف سنی بسیار کمتری وحدود ده سال دارندوتازه سرباز هستند وحدود یکسالو اندی ازدوره ی خدمتشان مانده.وشغل خاصی ندارند.اگرچه به لحاظ مالی هردو تقریبا مستقل ازخانواده هایمان هستیم.ولی از طرفی مطمین هستیم که بیشتر بدلیل اینکه ایشان خیلی کوچکتراز بنده هستندوطبیعی هست ک مخالفتهای شدیدی در طرح موضوع ازدواجمان که جسته وگریخته از طرف مادرشون مخالفتهایی مطرح شده چون خانواده شان درحریان آشنایی وتاحدی روابط ما هستند وبیم‌مخالفتهای بیشتروشدیدتر ازطرف اقوام نزدیکشون ومادرشون هم هست،علی رغم اینکه از نظر عقلانی ورفتاری وهمینطور ظاهری وفیزیکی چه از نظر بنده وچه اطرافیانیکه ایشان رو دیدند وبرخورد داشتند بسیارپخته دتر از همسالان خودشون هستند.شاید بنظر من ب این دلیل بوده که ایشون تنها فرزندپسر خانواده بودند که درکنار دوخواهرشون ک هر دو در رنج سنی بنده هستند بزرگ شدن.ایشون یکسالی رو هم خارج از ایران وبلافاصله بعداز دوره ی دبیرستان بتنهایی وبرای تخصیل زندگی کردند.واز تظر استقلال ووابستگی ب خانواده بنظر درشرایط مناسبی هستند.واز نظر فرهنگی ولول خانواده ها هردو خانواده تقریبا در یک حدهستیم.در هرحال دراین بین من بر سر دوراهی شدیدی مانده ام که چطور تصمیم بگیرم.ب کفته ی ایشان مدتی را تاپایان دوره ی سربازی ایشان واستقلال بیشتر مالی ایشان بهمین منوال بگذرانیم تاشرایط مهیاترشود ودر آنزمان حتی علی رغم میل باطنی هردوی ما اگر مخالفت شدیدی پیش آمدایشان بتنهایی اقدام به ازدواج کنند ویا در همین زمان تا قبل از پایان دوره ی سربازی خودشون باز بتنهایی اقدام ب خواستگاری وبدون رضایت خانوادشون کنند که خب این موضوع برای بنده وخانوادم هم خوشایند نیست..نمیدونم تو این شرایط باید چیکارکرد.ضمن اینکه ب هر حال بنده هم از طرف پدر خصوصا تحت فشار برای ازدواج وتنها نماندن نیز هستم وهمینطور موردهای بهتری لااقل از نظر روحی وروانی ونزدیکی فرهنگی نیز ندارم ولی در مورد ایشون تاحد زیادی حس میکنم میتونیم فارغ از اختلاف سنی زندگی خوبی رو بسازیم. لطفا منو راهنمایی کنید که اصلا آیا اختلاف سنی دراین رنج سنی که هردو ظاهرا به بلوغی از نظر فکری وروحی رسیده ایم چقدر میتونه بعنوان یکی از آیتمهای ازدواج مهم باشه ودرآینده مشکل ساز.باتوجه ب اینکه هردوی ما وخصوصا من به ظاهروفیزیک ورزشیم هم خیلی اهمیت میدم وخیلی کمترزسنم بنظر میرسم.ولی به هر حال این شرایط ومورد عادی ومعمول نیست.لطفا منوراهنمایی بفرمایید.پیشاپیش از فرصتی ک برای مطالعه وبررسی موضوع بنده میزارید سپاسگذارم وعذرخواهم اگر عرض بنده به درازاکشید..ممنون

  • Negar

    سلام من خانومی مطلقه با۳۸سال سن هستم.وحدودا پنج سال پیش ازهمسرسابقم بدلیل مشکلات روانی ایشان وداشتن افسردگی دوقطبی بعداز گذشت حدود شش سال اززندگی مشترکم جداشدم.درطول سالهای جدایی تلاش زیتدی برای ترمیم آسیبهای احتمالی به روحیه وشخصیت واستقلالم از طریق مطالعه ادامه ی تحصیل وورزشهایی مثل یوگا پرداختم.ودرااین مدت ابتدا درکنارخانواده وسپس بعداز گذشت حدود سه سال از خانواده جداشده وبرای ادامه تحصیل وآموزشهایم ب تهران نقل مکان کردم.درمدت این چندسال موردهای مختلفی برای ازدواج داشتم که غالبا بصورت سنتی معرفی شده ویا بدلیل روابط خانوادگی آشناییهایی از قبل بوده ومواردی نیزبصورت انلاین وآشناییهای اجتماعی پیش آمده ک هرکدام ب دلایلی که اکثرااحساس تفاهم روحی واخلاقی نداشتن وگاها مخالفتهای خانواده ی خواستگار بدلیل مطلقه بودن بنده درصورت مجرد بودن پسرشان بوده.بیشتر این موارد هم از نسر سنی بجز دوسه مورد ازآنهکه تجربه ی یکبارازدواج داشته وبزرگتر از بنده بودن بقیه اهمگی بین یک تا حدودشش سال فاصله از نظر سنی از بنده کوچکتربودند.واین موضوع ودرارتباط قرارگرفتنم بااین افراد وموارد مشابه ب این نتیجه رسیدم ک از نظر روحی وروانی باآقایون کم سنتراز خودم مشابهتها وتفاهم اوسازگاری بیشتری دارم..دراین بین ودر حال حاضر بنده یکسال است که با یکی از اقوام دور که شناخت کلی ودوری ازشون داشتم دررابطه هستم ک ابتدابدلیل اصرار ایشان وعلاقه ی قبلی ایشان ترغیب ب شروع این رابطه شدم ولی بعد از گذشت حدود دوسه ماهی وبابوجود آمدن علاقه وشناخت بیشتر ایشان وباتوجه ب شناختیکه از خانواده شان هم داشتم هروز داشتن این تفاهم وشناخت بیشتر به لحاظ روحی وروانی وپرشدن خلاهای عاطفی علاقه ی هردوی ماهم بهم بیشتر شد ولی متاسفانه مشکل اینجاست که ایشان اختلاف سنی بسیار کمتری وحدود ده سال دارندوتازه سرباز هستند وحدود یکسالو اندی ازدوره ی خدمتشان مانده.وشغل خاصی ندارند.اگرچه به لحاظ مالی هردو تقریبا مستقل ازخانواده هایمان هستیم.ولی از طرفی مطمین هستیم که بیشتر بدلیل اینکه ایشان خیلی کوچکتراز بنده هستندوطبیعی هست ک مخالفتهای شدیدی در طرح موضوع ازدواجمان که جسته وگریخته از طرف مادرشون مخالفتهایی مطرح شده چون خانواده شان درحریان آشنایی وتاحدی روابط ما هستند وبیم‌مخالفتهای بیشتروشدیدتر ازطرف اقوام نزدیکشون ومادرشون هم هست،علی رغم اینکه از نظر عقلانی ورفتاری وهمینطور ظاهری وفیزیکی چه از نظر بنده وچه اطرافیانیکه ایشان رو دیدند وبرخورد داشتند بسیارپخته دتر از همسالان خودشون هستند.شاید بنظر من ب این دلیل بوده که ایشون تنها فرزندپسر خانواده بودند که درکنار دوخواهرشون ک هر دو در رنج سنی بنده هستند بزرگ شدن.ایشون یکسالی رو هم خارج از ایران وبلافاصله بعداز دوره ی دبیرستان بتنهایی وبرای تخصیل زندگی کردند.واز تظر استقلال ووابستگی ب خانواده بنظر درشرایط مناسبی هستند.واز نظر فرهنگی ولول خانواده ها هردو خانواده تقریبا در یک حدهستیم.در هرحال دراین بین من بر سر دوراهی شدیدی مانده ام که چطور تصمیم بگیرم.ب کفته ی ایشان مدتی را تاپایان دوره ی سربازی ایشان واستقلال بیشتر مالی ایشان بهمین منوال بگذرانیم تاشرایط مهیاترشود ودر آنزمان حتی علی رغم میل باطنی هردوی ما اگر مخالفت شدیدی پیش آمدایشان بتنهایی اقدام به ازدواج کنند ویا در همین زمان تا قبل از پایان دوره ی سربازی خودشون باز بتنهایی اقدام ب خواستگاری وبدون رضایت خانوادشون کنند که خب این موضوع برای بنده وخانوادم هم خوشایند نیست..نمیدونم تو این شرایط باید چیکارکرد.ضمن اینکه ب هر حال بنده هم از طرف پدر خصوصا تحت فشار برای ازدواج وتنها نماندن نیز هستم وهمینطور موردهای بهتری لااقل از نظر روحی وروانی ونزدیکی فرهنگی نیز ندارم ولی در مورد ایشون تاحد زیادی حس میکنم میتونیم فارغ از اختلاف سنی زندگی خوبی رو بسازیم. لطفا منو راهنمایی کنید که اصلا آیا اختلاف سنی دراین رنج سنی که هردو ظاهرا به بلوغی از نظر فکری وروحی رسیده ایم چقدر میتونه بعنوان یکی از آیتمهای ازدواج مهم باشه ودرآینده مشکل ساز.باتوجه ب اینکه هردوی ما وخصوصا من به ظاهروفیزیک ورزشیم هم خیلی اهمیت میدم وخیلی کمترزسنم بنظر میرسم.ولی به هر حال این شرایط ومورد عادی ومعمول نیست.لطفا منوراهنمایی بفرمایید.پیشاپیش از فرصتی ک برای مطالعه وبررسی موضوع بنده میزارید سپاسگذارم وعذرخواهم اگر عرض بنده به درازاکشید..ممنون

  • Negar

    سلام من خانومی مطلقه با۳۸سال سن هستم.وحدودا پنج سال پیش ازهمسرسابقم بدلیل مشکلات روانی ایشان وداشتن افسردگی دوقطبی بعداز گذشت حدود شش سال اززندگی مشترکم جداشدم.درطول سالهای جدایی تلاش زیتدی برای ترمیم آسیبهای احتمالی به روحیه وشخصیت واستقلالم از طریق مطالعه ادامه ی تحصیل وورزشهایی مثل یوگا پرداختم.ودرااین مدت ابتدا درکنارخانواده وسپس بعداز گذشت حدود سه سال از خانواده جداشده وبرای ادامه تحصیل وآموزشهایم ب تهران نقل مکان کردم.درمدت این چندسال موردهای مختلفی برای ازدواج داشتم که غالبا بصورت سنتی معرفی شده ویا بدلیل روابط خانوادگی آشناییهایی از قبل بوده ومواردی نیزبصورت انلاین وآشناییهای اجتماعی پیش آمده ک هرکدام ب دلایلی که اکثرااحساس تفاهم روحی واخلاقی نداشتن وگاها مخالفتهای خانواده ی خواستگار بدلیل مطلقه بودن بنده درصورت مجرد بودن پسرشان بوده.بیشتر این موارد هم از نسر سنی بجز دوسه مورد ازآنهکه تجربه ی یکبارازدواج داشته وبزرگتر از بنده بودن بقیه اهمگی بین یک تا حدودشش سال فاصله از نظر سنی از بنده کوچکتربودند.واین موضوع ودرارتباط قرارگرفتنم بااین افراد وموارد مشابه ب این نتیجه رسیدم ک از نظر روحی وروانی باآقایون کم سنتراز خودم مشابهتها وتفاهم اوسازگاری بیشتری دارم..دراین بین ودر حال حاضر بنده یکسال است که با یکی از اقوام دور که شناخت کلی ودوری ازشون داشتم دررابطه هستم ک ابتدابدلیل اصرار ایشان وعلاقه ی قبلی ایشان ترغیب ب شروع این رابطه شدم ولی بعد از گذشت حدود دوسه ماهی وبابوجود آمدن علاقه وشناخت بیشتر ایشان وباتوجه ب شناختیکه از خانواده شان هم داشتم هروز داشتن این تفاهم وشناخت بیشتر به لحاظ روحی وروانی وپرشدن خلاهای عاطفی علاقه ی هردوی ماهم بهم بیشتر شد ولی متاسفانه مشکل اینجاست که ایشان اختلاف سنی بسیار کمتری وحدود ده سال دارندوتازه سرباز هستند وحدود یکسالو اندی ازدوره ی خدمتشان مانده.وشغل خاصی ندارند.اگرچه به لحاظ مالی هردو تقریبا مستقل ازخانواده هایمان هستیم.ولی از طرفی مطمین هستیم که بیشتر بدلیل اینکه ایشان خیلی کوچکتراز بنده هستندوطبیعی هست ک مخالفتهای شدیدی در طرح موضوع ازدواجمان که جسته وگریخته از طرف مادرشون مخالفتهایی مطرح شده چون خانواده شان درحریان آشنایی وتاحدی روابط ما هستند وبیم‌مخالفتهای بیشتروشدیدتر ازطرف اقوام نزدیکشون ومادرشون هم هست،علی رغم اینکه از نظر عقلانی ورفتاری وهمینطور ظاهری وفیزیکی چه از نظر بنده وچه اطرافیانیکه ایشان رو دیدند وبرخورد داشتند بسیارپخته دتر از همسالان خودشون هستند.شاید بنظر من ب این دلیل بوده که ایشون تنها فرزندپسر خانواده بودند که درکنار دوخواهرشون ک هر دو در رنج سنی بنده هستند بزرگ شدن.ایشون یکسالی رو هم خارج از ایران وبلافاصله بعداز دوره ی دبیرستان بتنهایی وبرای تخصیل زندگی کردند.واز تظر استقلال ووابستگی ب خانواده بنظر درشرایط مناسبی هستند.واز نظر فرهنگی ولول خانواده ها هردو خانواده تقریبا در یک حدهستیم.در هرحال دراین بین من بر سر دوراهی شدیدی مانده ام که چطور تصمیم بگیرم.ب کفته ی ایشان مدتی را تاپایان دوره ی سربازی ایشان واستقلال بیشتر مالی ایشان بهمین منوال بگذرانیم تاشرایط مهیاترشود ودر آنزمان حتی علی رغم میل باطنی هردوی ما اگر مخالفت شدیدی پیش آمدایشان بتنهایی اقدام به ازدواج کنند ویا در همین زمان تا قبل از پایان دوره ی سربازی خودشون باز بتنهایی اقدام ب خواستگاری وبدون رضایت خانوادشون کنند که خب این موضوع برای بنده وخانوادم هم خوشایند نیست..نمیدونم تو این شرایط باید چیکارکرد.ضمن اینکه ب هر حال بنده هم از طرف پدر خصوصا تحت فشار برای ازدواج وتنها نماندن نیز هستم وهمینطور موردهای بهتری لااقل از نظر روحی وروانی ونزدیکی فرهنگی نیز ندارم ولی در مورد ایشون تاحد زیادی حس میکنم میتونیم فارغ از اختلاف سنی زندگی خوبی رو بسازیم. لطفا منو راهنمایی کنید که اصلا آیا اختلاف سنی دراین رنج سنی که هردو ظاهرا به بلوغی از نظر فکری وروحی رسیده ایم چقدر میتونه بعنوان یکی از آیتمهای ازدواج مهم باشه ودرآینده مشکل ساز.باتوجه ب اینکه هردوی ما وخصوصا من به ظاهروفیزیک ورزشیم هم خیلی اهمیت میدم وخیلی کمترزسنم بنظر میرسم.ولی به هر حال این شرایط ومورد عادی ومعمول نیست.لطفا منوراهنمایی بفرمایید.پیشاپیش از فرصتی ک برای مطالعه وبررسی موضوع بنده میزارید سپاسگذارم وعذرخواهم اگر عرض بنده به درازاکشید..ممنون

  • شیرین مجردی

    سلام دکترجان وقت بخیر...ببخشیدهمسرم بخاطرجریان کروناخیلی استرس داره..بیقراری وبیخوابی شبانه داره..وهمش اظهارخستگی ونگرانی میکنه..میگه میرم بیرون ازخونه بهترم ولی تامیام توخونه حالم بدمیشه..واقعااذیت میشه..همش میگه داروی ارامبخش بخورم..میگم خوب نیست عادت میشه واست..تروجون عزیزت..چون نمیتونیم بریم دکتربخاطرترس ازکرونا..راه حلی براش ارائه بفرمایید..اگرم دارو داره لطفااسم دارو ونحوه ومقدار استفادشوبرامون بفرمایید.خدابهتون سلامتی وعزت وسربلندی بده..

  • لغو پاسخ
دکتر سارا نجاتی
بستن دکتر سارا نجاتی دکتر سارا نجاتی

سوالات خود را از دکتر سارا نجاتی بپرسید

02186026147